از مجموعة برگهای علف
1ـ من آوازِ خويشتنام را سرميدهم
من آوازِ خويشتنام را سرميدهم
آوازِ شخصي عامي، بهراهِ خود؛
اكنون جهانِ دموكراتيك به سخن درآمده است
جهانِ يكدست و متحد.
بهخاطر فيزيولوژيام
با سرتاپايم آواز ميخوانم؛
نه چهره به تنهايي شايستهي خلاقيتِ هنري است، نه مغز
ـ من ميگويم كلِ فرم از هر نظر ارزش بيشتري دارد،
من آوازِ برابريِ زنان با مردان را سرميدهم
بهخاطرِ گسترده زيستن در هيجان، تپش، و قدرت
اميدبخش
بهخاطر آزادترين شكلِ فعاليت
در سايهي قوانين آسماني
من آوازِ انسانِ مدرن را سرميدهم.
2ـ آنگاه كه من در سكوت در تأمل بودم
1
آنگاه كه من در سكوت در تأمل بودم
بازگشتكنان به حالوهواي شعرهايم
در مجموع، سبكسنگينكردني طولاني،
كنارم شبحي پديدار شد
با چهرهاي ترديدبار،
وحشتناك در زيبايي، سن و قدرت،
پريِ شعرهايِ سرزمينهايِ كهن
چشمانِ مثل شعلهاش زل زده به من،
با اشارهي انگشت بهسويِ بسياري از ترانههاي جاويد
و صدايي تهديدآميز
گفت: چه نغمهسراتريني تو؟
بهتر از بقيه نميداني تو
[كه] درونمايه يكيست براي شاعرانِ دورهگردِ ناشكيب؟
يكي، درونمايهي جنگ، سرنوشت نبردها؟
سربازاني تمامعيار ساختن؟
2
فكر كنم اينطور بود، و بعد من پاسخ دادم،
اي سايهي متفرعن
و من نيز بسيار سرودِ جنگ ـ يكي طولانيتر و بزرگتر از بقيه ـ
در كتابم به جولان درآمد با تغيير سرنوشت
ـ با پرواز، پيشروي، عقبنشيني ـ
سرفرودآورده پيروزي و [بس] لرزان
پهنهي گيتي
(درعينحال، توگويي، [سرفرودآوردني] قطعي، يا بهتر از قطعي، بالاخره،) ؛
براي زندگي و مرگ ـ براي تن، و روح ابدي ـ
بههوش! بسيار سرودخوانِ سرودِ نبردها شدهام
من، فراتر از همه، حاميِ سربازان دليرم.
3ـ در كشتيهاي كابيندار در دريا
1
در كشتيهاي كابيندار در دريا،
آبيِ بيكرانه گسترده در هر طرف،
با ترنم بادها و موسيقي موجها ـ موجهاي بلند مغرور ـ
اينچنين، يا چند كشتي بادبانيِ تنها
شناور روي پُراپُريِ دريايي
جايي [برايِ] شادمانه سرشارِ صميميت بادبانهاي سپيد گستردن،
[آنگاه كه] اثير را ميشكافد و پيش ميرود او
لابلاي درخشش و نرماي روز
يا زير انبوهي از ستارهها در شب،
با دريانوردانِ پير و جوان
دوست دارم از قضا، تجديد خاطرهاي از خشكي را،
در حال كتاب خواندن، با دلبستگيِ كاملي به گذشتهها
2
اين جاست افكارمان ـ افكار مسافران دريايي،
اينجا خشكي نيست، خشكيِ استوار تنها ديده ميشود
شايد قبلشان ساحل باشد،
[آنگاه كه] آسمان استوار است بالاي سرش
تاب خوردنِ عرشهي زير پايمان را احساس ميكنيم
تكانِ موجِ بلند را احساس ميكنيم
تكانتكان بالا و پايين رفتنِ تماميناپذير را؛
حالتِ نامرئيِ راز
ـ اشارات مبهم و وسيع جهان اقيانوس ـ هجاهاي روانسار،
رايحهي دلانگيز، جيرجيرِ مطبوع طناب، ريتم ماليخوليا،
دورنمايِ بيانتها، و افقِ دور و محو، همه اينجاست
و اين است شعر اقيانوس.
3
پس چرا سردرگمي،
هي كتاب! سرنوشت اجابتات كرد!
تو، نه يك تجديد خاطرهيِ تنها،
تو نيز، مثل يك كشتي بادبانيِ تنها
اثير را ميشكافي و پيش ميروي ـ گرفتي چه ميگويم
پژمردگي چرا،
ـ همچنان هماره سرشار صميميت،
همسفرِ هر كشتي بادباني ـ
تو بادبان بركش!
بپيچ جلويشان، بسته، عشق من
ـ (درياييانِ عزيز! بهخاطرتان من اينجا ميبندمش، هر صفحهاي كه باشد)،
سرعت بگير، كتاب من!
بادبانهاي سپيدت را بگستران كشتي بادباني نازنينم
بر كشالهي موجهاي مغرور!
دم بگير بخوان ـ بادبان گشاده ـ
چرخزنان بر آبيِ بيكرانه، از من، تا هر ساحلي،
اين ترانه را براي درياييان و همهي اينگونه كشتيها.
4ـ به سرزمينهاي بيگانه
ميشنوم پيِ چيزهايي ميگردي براي روشن شدن اين معما
دنيايِ نو، و معنا كردن آمريكا، دموكراسيِ تناورش؛
پس شعرهايم را برايت ميفرستم
كه در آنها به آنچه ميخواهي بنگري.
5 ـ به يك مورخ
تو آنكساي كه روزگاران كهن را ميستايد!
آن كاوندهي آثار آشكار
خصايصِ نژادها ـ زندگانياي كه خودش را بروز داده است؛
كه انسان را از آن جنبه مينگرد كه موجودي سياسي است
بهگردِهمآمدنها، نقشها و روحانيان و كاهنان،
گيرندهيِ نبضِ زندگي كه بهندرت خودش را آشكار ميكند
(غرورِ عظيم بشر در خويش؛ )
مناديِ مشهورها،
ترسيمگر خطوط كليِ آنچه هنوز موجود است
من تاريخ آينده را طرح ميزنم.
6 ـ برايش آواز ميخوانم
برايش آواز ميخوانم
(بهسان درختاني هميشهسبز،
از جنس ريشههايش،
زمان حال در گذشته):
با زمان و مكان، من خودش را باد ميكند
و قوانين ابدي را با هم تركيب ميكند
براي ساختن خودش از آنها
قانوني فراخورِ خويش.
7 ـ آنگاه كه من كتاب ميخوانم
آنگاه كه من كتاب ميخوانم
زندگينامهاي مشهور،
و ميپرسم زندگيِ درونِ اين چيست
نويسنده چه پاسخي دارد؟
و هركسي اينطور ميپسندد؟
وقتي من مُردم و رفتم، زندگيام را بنويس؟
(انگار هيچ انساني واقعاً هيچچيزي از زندگيام نميداند؛
عجبا، حتا خود من گاهي كه فكرش را ميكنم
زندگيِ واقعيام را اندكي يا اصلاً هيچ نميشناسم؛
تلاش ميكنم براي استفادهي خودم
مجسماش كنم. )
8 – آغاز بررسيهايم
آغاز بررسيهايم، قدمِ اول بسي خوشنودم كرد
حقيقتِ محض، آگاهي ـ اين شكلها ـ قدرت حركت،
كوچكترين حشره يا جانور ـ حسها ـ بينايي ـ عشق؛
قدم اول، ميگويم بهتام زد و بسي خشنودم كرد
من بهندرت رفتهام، و بهندرت خواستار رفتن بودهام، اندكي دورتر،
اما خواستهام ايستادن و تمامِ وقت پرسهزدن را ،
و دورها را آواز سردادن در نغمههايي بس زنده.
9 ـ به تو، اي مقصودِ كهن!
به تو، اي مقصودِ كهن!
تو اي بيهمتا، پرشور، مقصود خوب!
تو اي سختگير، سنگدل، آرمانِ دلچسب!
اي مرگناپذيرِ سراسر زمانها، نژادها، سرزمينها!
اي جنگِ تأسفبار از پسِ يك عذاب
ـ اي كه جنگِ بزرگ بهخاطر توست،
(فكر ميكنم در طول زمان همهي جنگها مبارزهيِ واقعي بودهاند
و هميشه مبارزه خواهد بود، بهخاطر تو؛)
اين شعارها براي توست ـ تظاهرات پايانناپذيرِ تو
اي تو سوي همهي چشمها!
اي تو اساسِ جوش و خروش! تو سر به مهر، نطفهي بالقوه،
اي تو هستهي مركزي!
بهگردِ آرمانِ تو ميگردد عذاب تأسف جنگ،
با تمام خشم و موجبات حركت تند و تيزش
(تا هنوز نتايج نامعلوم بهنظر ميرسد، تا سه برابرِ هزار سال)
اين رِسيتاتيوها براي توست
ـ كتاب من و جنگ يكياند،
در سرشتش من و مالِ من، بههم آميخت
ـ همانطوركه موضوعِ بحث منوط به تو بود،
همانطوركه يك سكان بر محورش ميگردد،
اين كتاب، بيخبر از خويش،
بهگردِ آرمان تو ميگردد.
۱۰-عزيمتِ كشتي
نگاه كن! درياي بيكرانه!
كشتياي دارد عزيمت ميكند به ميانش،
همهي بادبانهايش را باز كرده ـ يك كشتيِ بزرگ و جادارـ
بادبانهاي همچو هلالِ ماهاش را پهن گسترده؛
پرچمِ نوارياش فرازِ دكل در اهتزاز
همانطور كه سرعت ميگيرد، سرعت ميگيرد بسيار باشكوه،
پايينتر از عرشه، موجهاي پيكارجو، هجوم ميآورند به جلويش
كشتي را احاطه كردهاند، با پيچوتابهاي رخشان و كفآلود.
۱۱- شكفته از درآغوش گرفتنها
شكفته از درآغوش گرفتنهايِ زن، مرد شكفته از راه ميرسد
و هميشه تا از راه ميرسد شكفته است
شكفته از عاليترين زنِ روي زمين،
تا از راه ميرسد عاليترين مردِ روي زمين است،
شكفته از گرمايِ صميميترين زن،
تا از راه ميرسد صميميترين مرد است،
شكفته فقط از بدنِ محشرِ يك زن،
يك مرد ميتواند واجد بدني محشر باشد
شكفته فقط از شعرِ بي همتايِ زن،
شعرهاي مرد ميتواند از راه برسند
(فقط درآنصورت است كه شعرهايم خواهند آمد)
شكفته از زنِ مغرور و مصمم را دوست ميدارم،
فقط آنگاه ميتواند آشكار شود من مرد را مغرور و مصمم دوست ميدارم
شكفته با درآغوش فشردنهايِ پرقدرتِ زنِ خوشبروبازو را دوست ميدارم،
فقط در آنصورت در آغوش فشردنهايِ پرقدرتِ مرد از راه ميرسند
شكفته از درآغوش گرفتنهايِ ذهنِ زن،
همهي درآغوش گرفتنهايِ ذهنِ مرد از راه ميرسند؛ كاملاً سربهراه
شكفته از درستكرداريِ زن، همهي درستكرداريها ميشكفند
شكفته از شفقت زن است همهي شفقتها:
يك مرد عظيمترين چيزِ روي زمين است، و سراسر ابديت
ـ اما ذره ذرهي عظمتِ مرد، شكفته از زن است
مرد ابتدا در زن ماهيت مييابد،
بعدش ميتواند در خودش ماهيت يابد.
۱۲-به تو
هي غريبه! اگر تو ،
گذري، برخوردي به من،
و مشتاق صحبت با مناي،
چرا نبايد با من حرف بزني؟
و چرا نبايد من با تو حرف بزنم؟






